حكيم ابوالقاسم فردوسى
113
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سوى شاه تركان نهادند سر * گشاده سليح و گسسته كمر شماساس چون در بيابان رسيد * ز ره قارن كاوه آمد پديد كه از لشكر ويسه برگشته بود * بخوارى گراميش را كشته بود بهم باز خوردند هر دو سپاه * شماساس با قارن كينهخواه بدانست قارن كه ايشان كيند * ز زاولستان ساخته بر چيند بزد ناى رويين و بگرفت راه * بپيش سپاه اندر آمد سپاه از ان لشكر خسته و بسته مرد * بخورشيد تابان بر آورد گرد گريزان شماساس با چند مرد * برفتند از ان تيره گرد نبرد [ كشته شدن نوذر به دست افراسياب ] سوى شاه تركان رسيد آگهى * كزان نامداران جهان شد تهى دلش گشت پر آتش از درد و غم * دو رخ را به خون جگر داد نم بر آشفت و گفتا كه نوذر كجاست * كزو ويسه خواهد همى كينه خواست چه چاره است جز خون او ريختن * يكى كينهء نو بر انگيختن [ بدژخيم فرمود كو را كشان * ببر تا بياموزد او سر فشان ] سپهدار نوذر چو آگاه شد * بدانست كش روز كوتاه شد سپاهى پر از غلغل و گفت و گوى * سوى شاه نوذر نهادند روى ببستند بازوش با بند تنگ * كشيدندش از جاى پيش نهنگ [ بدشت آوريدندش از خيمه خوار * برهنه سر و پاى و برگشته كار ] چو از دور ديدش زبان برگشاد * ز كين نياگان همى كرد ياد ز تور و ز سلم اندر آمد نخست * دل و ديده از شرم شاهان بشست به دو گفت هر بد كه آيد سزاست * بگفت و بر آشفت و شمشير خواست بزد گردن خسرو تاج دار * تنش را به خاك اندر افگند خوار شد آن يادگار منوچهر شاه * تهى ماند ايران ز تخت و كلاه ايا دانشى مرد بسيار هوش * همه چادر آزمندى مپوش كه تخت و كله چون تو بسيار ديد * چنين داستان چند خواهى شنيد رسيدى بجايى كه بشتافتى * سر آمد كزو آرزو يافتى چه جويى ازين تيره خاك نژند * كه هم بازگرداندت مستمند كه گر چرخ گردان كشد زين تو * سرانجام خاكست بالين تو پس آن بستگان را كشيدند خوار * بجان خواستند آنگهى زينهار چو اغريرث پر هنر آن بديد * دل او ببر در چو آتش دميد [ همى گفت چندين سر بىگناه * ز تن دور ماند بفرمان شاه ] [ بيامد خروشان بخواهشگرى * بياراست با نامور داورى ] كه چندين سرافراز گرد و سوار * نه با ترگ و جوشن نه در كارزار [ گرفتار كشتن نه و الا بود * نشيبست جايى كه بالا بود ] سزد گر نيايد بجانشان گزند * سپارى هميدون به من شان ببند بريشان يكى غار زندان كنم * نگهدارشان هوشمندان كنم بسارى بزارى بر آرند هوش * تو از خون بكش دست و چندين مكوش